تبلیغات
نقد و نظر
پارت ها و روزگارشان

محمود فاضلی بیرجندی

هزار سالي، کم‌تر يا بيش‌تر، از روزگار فردوسي مي‌گذرد که چون در ضمن سرودن شاه‌نامه ارجمندش به دوره پارت‌ها (اشکانیان) رسيد، نوشت که از آنان به جز نام چيزي نشنيده است. اما ما امروز مي‌توانيم با سربلندي اظهار بداريم که از آنان به جز نام هم چيز‌هايي مي‌دانيم. درست است که آگاهي‌هايي که از پارت‌ها داريم در مقايسه با آن‌چه از هخامنشيان مي‌دانيم کم‌تر و در مقايسه با آگاهي‌هايي که از ساسانيان داريم به مراتب کم‌تر است. اما امروزه شايد ديگر به جا نباشد که مدعي نا آشنايي با پارت‌ها باشيم. از حدود يک صد و پنجاه سالي که از تاليف دُرَرالتيجان في‌التاريخ بني‌الاشکان به خامه محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه مي‌گذرد چندين مجلد کتاب و تعداد زيادي مقاله به چاپ و انتشار رسيده که در هر يک به تمامي تاريخ اشکانيان (پارت‌ها) يا به گوشه يا گوشه‌هاي خاصي از آنان و روزگارشان پرداخته شده است. اين آثار پيوسته برآگاهي‌هاي ما از پارت‌ها افزوده است تا از ايشان به جز نام هم چيزهايي بدانيم.
کتاب حاضر هم مجموعه مقالاتي از پژوهش‌های تازه پيرامون پارت‌هاست که با اميد به افزوده شدن بر معارف پارت‌ها در زبان فارسي ترجمه شده است.

آمار سایت
بازديد امروز: 1
کل بازديد: 10872
افراد آنلاين: 0

نقد و نظر

پارت ها و روزگارشان

هزار سالي، کم‌تر يا بيش‌تر، از روزگار فردوسي مي‌گذرد که چون در ضمن سرودن شاه‌نامه ارجمندش به دوره پارت‌ها (اشکانیان) رسيد، نوشت که از آنان به جز نام چيزي نشنيده است. اما ما امروز مي‌توانيم با سربلندي اظهار بداريم که از آنان به جز نام هم چيز‌هايي مي‌دانيم. درست است که آگاهي‌هايي که از پارت‌ها داريم در مقايسه با آن‌چه از هخامنشيان مي‌دانيم کم‌تر و در مقايسه با آگاهي‌هايي که از ساسانيان داريم به مراتب کم‌تر است. اما امروزه شايد ديگر به جا نباشد که مدعي نا آشنايي با پارت‌ها باشيم. از حدود يک صد و پنجاه سالي که از تاليف دُرَرالتيجان في‌التاريخ بني‌الاشکان به خامه محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه مي‌گذرد چندين مجلد کتاب و تعداد زيادي مقاله به چاپ و انتشار رسيده که در هر يک به تمامي تاريخ اشکانيان (پارت‌ها) يا به گوشه يا گوشه‌هاي خاصي از آنان و روزگارشان پرداخته شده است. اين آثار پيوسته برآگاهي‌هاي ما از پارت‌ها افزوده است تا از ايشان به جز نام هم چيزهايي بدانيم.
کتاب حاضر هم مجموعه مقالاتي از پژوهش‌های تازه پيرامون پارت‌هاست که با اميد به افزوده شدن بر معارف پارت‌ها در زبان فارسي ترجمه شده است. اصل انگليسي این مقالات را انتشارات اي. بي. توريس در سال 2007 با همکاري موسسه خاورميانه لندن و موزه بريتانيا منتشر کرده است. دکتر وستا سرخوش کورتيس، عضو موزه بريتانيا، و خانم سارا ستيوارت از موسسه خاورميانه لندن کتاب را تصحيح و تنقيح کرده و به چاپ سپرده‌اند.
چاپ اول این کتاب در سال 1390 و چاپ دوم این کتاب در سال جاری توسط نشر پایان منتشر شده است.

شبه مدرنیسم ایرانی

محمد هاشمی*
تاريخ ايران در دوره معاصر با مسائل مهمي رودررو بوده است و مهم‌ترين و اصلي‌ترين مساله ايران در اين دوره چگونگي رويارويي با دنياي مدرن است. روشنفكران و صاحبان انديشه ايراني هركدام براي اين مساله نظري ابراز كرده‌اند. محمد علي همايون كاتوزيان نيز يكي از مهم‌ترين نظريه‌پردازان تاريخ معاصر به شمار مي‌رود كه در اين زمينه صاحب نظريه است. نخستين جرقه‌هاي فكري مبني بر لزوم نوسازي ايران به زمان سلطنت فتحعليشاه قاجار بازمي‌گردد. صاحب منصبان ايراني درگير در جنگ‌هاي ايران و روسيه كه با ارتش مدرن روس مواجه شدند، هنگامي كه قدرت نظامي ارتش روسيه را مشاهده كردند، با درك لزوم نوسازي ايران نخستين قدم‌ها را براي نوسازي برداشتند. اما اين تلاش‌ها با مرگ عباس ميرزا وليعهد و ميرزا عيسي قائم مقام و قتل ميرزا ابوالقاسم قائم مقام ناكام و ناتمام ماند و حكومت واپسگراي محمدشاه و وزير خرافاتي و بي‌كفايتش قسمت عمده‌يي از اصلاحات ناتمام گذشته را برباد داد. اين سير ميان دوره اصلاحات و واپسگرايي در سرتاسر تاريخ معاصر ايران امتداد يافت و پس از جنبش مشروطه رنگي ديگر به خود گرفت كه كاتوزيان نام آن را «سنت استبداد – هرج و مرج» نامگذاري كرده است. به عبارت ديگر حكومت‌هاي اقتدارگرا به استبداد روي آورده‌اند كه منجر به جنبش اصلاحي يا انقلابي شده كه آن نيز در نهايت در وادي هرج ومرج گرفتار آمده و حكومتي اقتدارگرا رادر پي داشته است واين چرخه در تاريخ معاصر ايران تكرار شده است. از نظر همايون كاتوزيان اين نوسازي ناتمام ريشه در مشكلات تاريخي جامعه ايران دارد كه ما را به «شبهه مدرنيسم» دچار كرده است: «اساسي‌ترين مانع پيشرفت جامعه همين سنت استبداد- هرج‌ومرج بود كه فقط به روابط دولت و ملت محدود نمي‌شد بلكه در اعماق جامعه‌شناسي و روانشناسي فردي و اجتماعي كشور ريشه دوانده بود. شما بارزترين نمونه اين را در رانندگي در خيابان‌ها و جاده‌ها مي‌بينيد كه به شيوه‌يي لجام‌گسيخته است و نشان مي‌دهد افراد حقوقي براي ديگراني كه آنان را شخصا نمي‌شناسند قايل نيستند. حتي كوچك‌ترين فرد اجتماع كه رفتارش لجام‌گسيخته و خودسرانه باشد يك مستبد كوچك در تعارض با مستبدان ديگر است. باري در نتيجه ما در آنچه شما ورود به دنياي نو مي‌ناميد تقريبا در همه موارد در سطح تجدد مانديم و به عمق آن دست نيافتيم. من در كتاب اقتصاد سياسي ايران نام اين را شبه‌مدرنيسم نهاده‌ام و شرح نسبتا مبسوطي درباره ماهيت و وجوه آن نوشته‌ام.»از همين روي است كه وي از اصطلاح «جامعه كوتاه‌مدت» يا «جامعه كلنگي» براي بيان معضلات تاريخي جامعه ايراني بهره برده است: «اين مفاهيم (جامعه كوتاه‌مدت) يا (جامعه كلنگي) كه بنده در اينجا و آنجا شرح و بحث كرده‌ام يكي از ويژگي‌هاي بنيادين جامعه و تاريخ ايران است. در ايران تغيير خيلي پيش مي‌آمد و مسلما بيشتر از اروپا، دقيقا به اين جهت كه جامعه‌يي كوتاه‌مدت يا كلنگي بود. طبقات، دارايي، مقام و… همه كوتاه‌مدت بودند يعني از يك كوتاه‌مدت به يك كوتاه‌مدت ديگر تغيير مي‌كردند يا به عبارتي كلنگي مي‌شدند. اما تغيير مستمر و زاينده و سازنده و بلندمدت اگر نگوييم پيش نمي‌آمد، بسيار نادر بود. در جامعه‌يي كه آينده‌نگري آن بر مبناي «از اين ستون به آن ستون فرج است» و «تا شش ماه ديگر كي زنده كي مرده» قرار دارد، تغيير و توسعه مداوم و فزاينده اگر هم ممكن باشد بسيار آهسته و گسستني است. مثلا افق سرمايه‌گذاري در ايران معمولا بيش از دو يا سه سال نيست كه به اصطلاح معروف «پول خودش را دربياورد». اين جامعه‌يي است كه در آن غايت مطلوب خيلي از مردم اين است كه «بار خود را ببندند و بروند». به همين قياس سياست و حكومت نيز در ايران كوتاه‌مدت بوده است.»كتاب «نوسازي ناتمام» كه مجموعه مصاحبه‌هاي محمد صادقي با دكتر محمد علي همايون كاتوزيان است، از زاويه‌هايي متفاوت به مسائل تاريخ معاصر مي‌پردازد و مصاحبه‌گر با طرح پرسش‌هاي هدفمند تلاش دارد تا از نگاه يكي از برجسته‌ترين نظريه‌پردازان تاريخ معاصر به معضلات تاريخي جامعه ايران نوري بتاباند.

* دانشجوي دكتراي تاريخ-دانشگاه شهيد بهشتي

داستان تنهایی

محمدحسن(سینا) علیپور
شاید بتوان گفت تنهایی داستان غریب و البته تراژیک زندگی بشر است. هم در گذشته و دور از زندگی مدرن و هم در نزدیک و در زندگی مدرن امروز. داستان تنهایی انسان پایانی ندارد. هر زندگی‌ای داستان خود را از تنهایی دارد. انسان هم به تنهایی خود پناه می برد، وقتی که از همه می گریزد و هم از تنهایی می‌گریزد، وقتی که به کسی یا همه پناه می‌برد. تنهایی هم انتخاب انسان است و هم نیست. و شاید به همین دلیل است که طی دو قرن اخیر فیلسوفان اگزیستانسیالیستی، وجود و تنهایی انسان را در مرکز فکر و اندیشه خود قرار داده‌اند، و شاید به همین دلیل است که در کمتر رمان یا داستانی که سر در واقعیت و یا تخیل انسانی داشته باشد، همه داستان یا فصلی از آن و یا دیالوگی و حتی جمله‌ای و یا کلمه‌ای از خواننده را با معنای تنهایی انسان درگیر نکند. گاهی با مفهوم شعری، گاهی با مفهوم فلسفی، گاهی با مفهوم دینی، گاهی با مفهوم روانشناختی و …
واسیلی شوکشین نویسنده روس که بازیگر و کارگردان بود، در داستان کوتاه «تنهایی»، از تنهایی زن و مردی پیر که با دو دنیای متفاوت سال‌های عمر خود را در کنار هم گذرانده‌اند، این گونه تصویری ارائه می‌کند: «زیر سقف این خانه بزرگ آفتابی چیزهای زیادی اتفاق افتاده بود. زمانی لبریز از قهقهه شادی بچه‌ها بود و بعد شاهد پایکوبی و جشن و سرور عروسی آن‌ها؛ و وقتی هم بچه‌ها رفتند، همدم تنهایی آنها شد». مارفا زن داستان شوکشین که همه عمر به فکر پس انداز پول بوده است، در تمام عمر با ساز «بالالایکای» آنتیپ همسرش و البته مرد همین داستان سر جنگ داشت. با این که دو شخصیت داستان در یک تصویر بیرونی از زندگی مشترک، تنها شده‌اند، اما هر کدام بر پایه نگرش‌ها و باورها و چیزهایی که در زندگی دوست دارند و یا به آن عشق می‌ورزند تجربه‌هایی از تنهایی خود دارند. مرد همیشه عاشق ساز «بالالایکای» خود بوده و هیچ گاه آن را از خود دور نمی‌کرد، اگر چه به خاطر حضور مارفا و اسرار او به کار بیشتر، کمتر فرصت نواختن پیدا می‌کرده است.
شوکشین در بیان چیزی که آنتیپ پیرمرد داستان در زندگی دوست دارد و به آن عشق می‌ورزد می‌نویسد: «علاقه شديد آنيتپ، عشق عميق و آرام او به زندگي، بالالايكايش بود. پالان‌دوز مي‌توانست ساعت‌ها با سري كج به شيوه نوازندگان بالالايكا بنوازد. درست معلوم نبود كه آيا ساز چيز عزيز و ارزشمندي كه او مدت‌ها پيش فراموشش كرده بود به او مي‌داد يا او بود كه تخيلات شتاب‌زده و پيرانه سر خود را در پرده‌هاي آن مي‌ريخت. اگر به خاطر مراقبت مارفا نبود، او مي‌توانست تمام روز بنشيند و ساز بزند. در حقيقت، مارفا مي‌خواست كه او روز و شب كار كند؛ چون خيلي به پول علاقه داشت و حساب ده‌شاهي را هم مي‌كرد. مارفا در تمام عمر با بالالايكاي آنيتپ سر جنگ داشت. حتي يك بار عصبانيت او تا آن‌جا رسيد كه بالالايكاي منفور را در آتش انداخت. و آنيتپ مانند شبحي رنگ‌باخته شده ايستاد و سوختن آن را تماشا كرد. ساز بلافاصله مانند يك نوار نازك از پوسته درخت نوغان آتش گرفت و در هم پيچيده شد، چند بار صدايي شبيه ناله از آن برخاست و سرانجام با پاره شدن سيم‌هايش و سر دادن آخرين ناله مختصرانه مُرد …».
در دیالوگی از داستان که ناسازگاری مارفا با نواختن پیرمرد کمتر شده و به هم نزدیک‌تر شده‌اند، پیرمرد می‌گوید: «ما می‌تونستیم زندگی خوبی داشته باشیم. من و تو! می‌تونستیم با هم رفیق باشیم. ولی تو همیشه نگران پول بودی. بهت بر نخوره…»
و مارفا، زن داستان شوکشین پاسخی می‌دهد که ناشی از نگرانی از زندگی بوده و همین هم به دور شدن از هم و تنهایی آنها افزوده است. او می‌گوید: «من نگران پول داشتن نبودم، نگران نداشتنش بودم. نداری بود که مرا نگران می‌کرد. ما هیچ وقت آه در بساط نداشتیم». وضعی که ترسیمی از زندگی همراه با رنج انسان است. رنجی که انسان را از خود و آرزو‌هایش دور می‌کند و البته شاید هم رنجی نیست که انسان را به خود رجوع دهد و ترسیمی از معنای زندگی و عشق را برای او بیان کند. معنایی که رنج انسان را کاهش دهد و به آرامش او اندکی کمک کند.
پاسخ آنتیپ به مارفا بیانی از وجهی زندگی است که می‌تواند، اگر چه شاید، یافتن راهی باشد برای روزنه‌ای از معناداری و یا آرامش درونی. می‌گوید:«می تونستیم به حد کافی داشته باشیم و این یه حقیقته – نمی خوایم غصشو بخوریم و در باره‌اش حرف بزنیم. چه آهنگی دلت می‌خواد بشنوی مادمازل فرو؟!» و نقطه آغازی است برای کم شدن فاصله و تنهایی فیزیکی بین آن دو. دو نفری که به قول آنتیپ،«من و تو زیاد در این دنیا نمی‌مونیم».
تصویری که «شوکشین» از تنهایی در این داستان ارائه می کند با آنچه که «لوهوسون» نویسنده چینی در داستان «یادداشت‌های یک دیوانه» در کتاب تنهایی که دکتر مجید مددی آن را گردآوری و ترجمه کرده ارائه می‌کند متفاوت است. چرا که لوهوسون با ظرافت تصویری از زندگی فردی دچار بیماری روانی را در جامعه‌ای دچار خفقان بیان می‌کند. تعبیری که در دیالوگی از داستان آمده است؛ «به برادرم بگویید که من حالت خفقان دارم». جامعه‌ای که از نظر فرد بیمار در ذهنیت اطرافیان و اذهان جامعه جایی ندارد، اگر چه از نظر فیزیکی به او نزدیک هستند. از نظر برادر بیمار، سگ چائو و چائو و مردم کوچه و بازار و دوستانی که به خانه آنها می‌آیند و دکتر «هو» که برای معالجه او آمده است و برادر بزرگتر او که شخصیت‌های مختلف داستان هستند، همه نقشه قتل او و خوردنش را در ذهن می‌پرورند. ترسیمی از تنهایی از بعد روانشناختی و سبکی خاص از زندگی که زوایای بسته و وهم آلود زندگی را می‌نمایاند. در حالی که همه هستند و ازدحامی از مردم در جامعه، محله و خانه خود، اما گریز از همه و پناه بردن به خود که در داستان «یادداشت‌های یک دیوانه» به نوعی بیماری و جنون تبدیل شده و انسانی را از تنهایی خود هم عبور می‌دهد! زندگی رازآلود در چنین جوامعی که پیامد تحمیل سبکی از زندگی است، در ذهنیت برادر بیمار ترسیم می‌شود. از زبان شخصیت بیمار داستان گفته می‌شود:« من با شیوه کار آن‌ها آشنایی دارم. نه مایلند آشکارا کسی را بکشند و نه جرات این کار را دارند، چون از عاقبت آن می‌ترسند. به جای آن، با هم متحد می‌شوند، همه جا دام می‌گسترند تا وادارم کنند که خودکشی کنم».
برادر آدم خوار، همسایه آدم خوار، هم محلی آدم خوار و در نهایت جامعه آدم خوار! در پس ذهنی که همه راه‌ها به روی آن بسته است و رهایی خود را از زبان نویسنده با بیان این درد عمیق اجتماعی آشکار می‌کند.
در داستان لوهوسون ریشه‌های اجتماعی ذهنیت برادر بیمار را می‌توان یافت:«با این که آدم بدی نیستم، ولی این طور به نظر می‌رسد از وقتی که احساسات آقای «کو» را با رسیدگی به حساب‌هایش جریحه‌دار کردم، در معرض خطر قرار گرفته‌ام. آن‌ها وقتی از دست کسی عصبانی مي‌شوند انگ شرارت و بدی به او می‌زنند. درست به خاطرم هست وقتی برادر بزرگم روش انشاء نوشتن را به من مي‌آموخت، هر وقت در نوشته‌ام شخصی را تصویر می‌کردم که دارای خصایل نیکویی بود ولی با استدلال‌هایم او را بد جلوه می‌دادم، او کارم را تایید می‌کرد و نمره خوبی پای ورقه‌ام می‌گذاشت. در حالی که اگر شخصیت‌های بد را می‌بخشیدم و آنان را در کرده‌شان مقصر نشان نمی‌دادم، بر من نمی‌بخشید و با این جمله که برای «خودت خوبه» و «اصلتو نشون می‌ده» نوشته را دور می‌انداخت. بدین ترتیب چگونه می‌توانم افکار پوشیده و اسرارآمیز آن‌ها را، به خصوص وقتی که حاضرند آدم بخورند، حدس بزنم؟»
و از زبان شخصیت داستانش با بیان افسانه‌های تاریخی به گذشته باز می‌گردد و به جز رفتارهای امروزی هم نوعان، ریشه یابی تاریخی را برای شناخت وهم وترس و فرو رفتن در خود و فرار از جامعه‌ای با ویژگی‌هایی که ارائه می‌کند و او را احاطه و در واقع محصور کرده است مورد توجه قرار می‌دهد:« من تازه فهمیده‌ام در جایی زندگی می‌کنم که در آن جا برای مدت چهار هزار سال از گوشت انسان تغذیه کرده‌اند و برادرم تازه نان‌آور و بزرگ خانه شده بود که خواهرم مرد و او بایستی قطعاً از گوشت او در تهیه غذای ما استفاده کرده باشد و ما هم ندانسته آن را خورده باشيم. احتمال دارد که من هم ندانسته چند تکه از گوشت خواهرم را خورده باشم و اکنون نوبت من است….
چگونه مردی مانند من، پس از گذشت چهار هزار سال آدم‌خواری هنوز می‌تواند امیدوار باشد که با انسان‌های واقعی روبه‌رو شود؟ شاید هنوز کودکانی باشند که آدم نخورده‌اند؟ آن‌ها را نجات دهیم…».
می‌توان گفت یادداشت‌های یک دیوانه پرسشی است در باره فردانیت انسان و تنهایی او و البته بیان این معنا که چگونه می‌تواند دریافت درستی از تنهایی خود داشته باشد؟ و چگونه می‌تواند در جامعه‌ای که با فضای ذهنی آنها فاصله دارد، تنهایی معنایی و گونه‌ای اضطراب درونی و فکری‌اش را کم کند؟ آیا باید در فضای ذهنی آنها درآمیزد و یکی شود یا این که راه خود را برود؟ جامعه‌ای با ترسیمی از گزاره‌هایی که تا چه اندازه در تنهایی انسان سهیم هستند و تا چه اندازه او را برای رهایی از این تنها بودن کمک خواهد کرد؟
کتاب «تنهایی» که مجموعه داستان‌هایی کوتاه از برتراند راسل، فرانتس كافكا، ولاديمير كارولنكو، واسيلي شوكشين، فِرِد اركهارت و لوهوسون است، توسط نشر پایان چاپ و منتشر شده است.

شاهنامه و پژوهش‌های تازه

محمود فاضلی بیرجندی*
شاهنامه‌شناسی در ایران سابقه غنی و ارجمندی دارد و شاهنامه‌شناسان و فردوسی‌شناسان ایرانی بی‌تردید کوشش‌هایی در این راه کرده‌اند که از هر باره شایان ستایش است. شاهنامه از اساس پدیده دیگری است و فردوسی بنا به همین که اثری به مایه و غنای دیگرگونه شاهنامه آفریده، درخور تعمقی سوای از سخن‌سرایان و دانشی‌مردان دیگر است.
شاهنامه را اگر فقط دیوان شعر فردوسی بشناسیم و فردوسی را اگر فقط شاعر بزرگی به شمار آوریم که سراینده شاهنامه است، ارج کتاب و مصنف آن را نگزارده‌ایم. فردوسی فقط شعر نگفته و صفحه‌های کتابش را اصلا با مدح عشق و عاشقی و گل و طبیعت و چشم و ابروی یار پر نکرده است. درکار فردوسی کم‌ترین نشانی از تظاهرات دنیاگریزان و نیز دنیاستیزانی نیست که خلوت و جلوت دیگر دارند و در پشت سر داعیه‌های رستگاری وسعادت خلایق، آرمان‌ها و خواسته‌های شخصی خود را تعقیب می‌کنند که چیزی جز انباشته شدن کیسه‌ها و افزوده شدن داشته‌هایشان نیست.
شاهنامه زندگانی ایران را از عهد باستان، از روزگار اساطیر تا به روزگار حماسی پی گرفته تا سپس به دوران تاریخی رسیده است. این گذار دور و دراز در زندگانی ایران و ایرانی را با بهره‌گیری از خرد والایی سامان داده که هر اندازه در آن تعمق و تفحص شود منجر به شناختن جنبه‌های تازه‌تر از حیات ملی ایرانیان می‌شود. بدیهی است که حاصل غنی¬تر شدن این شناخت، زدودن تیرگی‌ها و نادانسته‌ها از هستی انسان ایرانی است. از این رو شاید که شاهنامه را کتاب تاریخ ایران بخوانیم. اما نباید احتیاط از دست داد که اطلاق این عنوان لابد مخالفت برمی‌انگیزد. شاهنامه کتاب تاریخ نیست.
بخش مهمی از اسطوره‌های ایرانی، که ریشه‌های پاره‌هایی از آن به فرهنگ‌های باستانی پیش از ایران هم می‌رسد، در شاهنامه گرد آمده است. مطالعه این اسطوره‌ها و کار و اثر آن، ما را به عمق جان و وجود ایرانی می‌برد. اما شاهنامه کتاب اسطوره هم نیست. شاهنامه به فهم این نگارنده، اما همه این‌ها و بسی بیش از این‌هاست. گمانم همین هم یکی از دلایلی است که شاهنامه حتی در میهن خود و در طول عمر هزار و اند ساله‌اش به نسبت کم شناخته مانده است. یعنی شاهنامه اگر کتاب شعر بود ، اگر کتاب تاریخ بود، یا اگر هر کتاب دیگری بود با موضوع و مضمونی که راحت در تعریفی بگنجد، شاید چنین که بوده و هست تنها نمی‌بود و کم‌شناخته نمی‌ماند. شاهنامه را مثلا در برابر برخی از دیوان‌ها بگذارید، یا در برابر آن کتاب‌هایی که فقط در باره دیوان‌های شعر فارسی نوشته شده است تا این سخن – تنهایی و کم‌شناختگی شاهنامه – روشن‌تر گردد.
درباره شاهنامه می‌توان کتاب‌ها نوشت. کتاب‌ها هم به زبان‌ها و در کشورهای مختلف نوشته‌اند. آن‌چه در مقاله‌های کتاب «شاهنامه و پژوهش‌های تازه» آمده هم برگی است از آن کتاب‌ها. مترجم این مقاله‌ها سال‌هایی را به تحصیل شاهنامه در محضر بعضی از استادان یا به خودآموزی گذرانده و چون شوری و شوقی به این حماسه ملی و عزمی برای خدمت به آن دارد، اما خود نه بنیه فکری و نه جسارت آن را دارد که در شاهنامه دست به قلم ببرد، برگرداندن این مقاله ها را فرصت مناسبی برای پاسخ دادن به سهم کوچکی از آن شور و شوقی دید که در دل می‌داشت. پس فروتنانه برآن شد تا همین مقاله‌ها را، با وجود کم‌توانی زبان و قلم، به زبان فارسی بیاورد. این مقاله‌ها گوشه‌ای از تازه‌ترین نگاه‌های چند تنی از ایرانیان و غیر ایرانیان به شاهنامه، پشتوانه گرانسنگ فرهنگ فارسی و فکر ایرانی است.
اما دست‌زدن مترجم به کار حاضر ابدا به معنی مشاهده کمبود مطالعه در باره شاهنامه در میان پژوهشگران ایرانی نیست. به معنی ادعای افزودن تازه‌هایی به شناخت شاهنامه در نزد فارسی‌زبانان هم نیست. ساحت بزرگ و عزیز شاهنامه‌شناسان میهن بسی برتر از آن است که آنان را نیازی به آگاهی از این نوشته‌ها باشد. خصوصا که بیگانه، نخواهد توانست فرهنگ و زبان فارسی را با آن گستردگی و ژرفا و عظمت، به درستی و روشنایی پژوهندگان فارسی زبان دریابد و بشناسد. ضمن این که این کار همان طور که اشاره رفت با نظر به دانش و منزلت والای شاهنامه پژوهان هم‌میهن ما صورت گرفته است که با وجود تفاوت نگاه¬ها و برداشت‌ها، پشتوانه‌های مطالعه شاهنامه و راهنمایان ارجمند برای نوآموزانی از قبیل مترجم این مقاله‌ها هستند. اما این هم هست که نباید در درون خود بمانیم و به یافته‌ها و داشته‌های دیگران روی خوش نشان ندهیم.
این‌جا لازم می‌دانم نکته‌ای را یادآور خواننده شوم. نویسندگان مقاله‌های این کتاب هر جا که لازم دیده‌اند به شاهنامه نسخه مسکو یا به نسخه دیگری از شاهنامه ارجاع داده‌اند. اما چون آن نسخه‌ها در دسترسم نبود ارجاعات را بر اساس دوره هفت مجلدی شاهنامه، مصحَح دکترجلال خالقی مطلق آورده‌ام.
گفتنی است، کتاب «شاهنامه و پژوهش‌های تازه» از سوی نشر پایان چاپ و روانه بازار کتاب شده است.
———————————
* مترجم کتاب «شاهنامه و پژوهش‌های تازه»

پژوهشی متفاوت در باره زندگی عیسا مسیح

کتاب عیسای پادشاه نوشته رابرت گریوز تاریخ نگار برجسته و اسطوره شناس بزرگ انگلیسی است که با ترجمه فریدون مجلسی چاپ و منتشر شده است. این کتاب در واقع پژوهشی تاریخی در باره زندگی و زمانه عیسی مسیح است. کسانی که علاقه مند هستند در باره ادیان یهودی و مسیحی و ریشه های تاریخی و آداب و سنن دینی و باورها و اعتقادات این دو دین کهن شناخت پیدا کنند، کتاب عیسای پادشاه دارای رویکردی تحقیقی و پژوهشی در این زمینه است و برای دست یابی به شناختی مستقل و عمیق کمک می کند.

خواننده با مطالعه کتاب عیسای پادشاه به ریشه بسیاری از باورها و اعتقادات دینی و حتی فقهی  که در دین یهودی، مسیحی و اسلامی وجود دارد خواهد رسید. اگر چه با گذشت چندین قرن، سنت های تاریخی موجود در هر یک از این ادیان، تفاوت ها را همچنان حفظ می کند. در این نوشته با بررسی موردی مساله سنگسار در کتاب عیسای پادشاه، با اشاره به این که از احکام چالش برانگیز در اسلام است، توجه شده است.

حکم سنگسار امروزه به عنوان یک حکم فقهی اسلامی شناخته می شود و روحانیان و فقهای اسلامی کوشش زیادی می کنند تا این حکم را به عنوان یک حکم اسلامی به پیروان دین اسلام و شیعه ارائه کنند، اگر چه ریشه تاریخی آن به فقه یهود باز می گردد. مخالفت با محتوا و اجرای این حکم موجب شده که مخالفان از سوی روحانیان، فقها و نهادهای دینی و همین طور دولت و حکومت با برچسب ضدیت و مخالفت با دین رو به رو شده و تحت فشار قرار گیرند.

در کتاب عیسای پادشاه در موارد زیادی روحانیان و فقهای یهودی برای مجازات گناهکاران حکم سنگسار صادر کرده اند. در صفحه 70 این کتاب آمده است: « سیلئوس توضیح می‌داد که اگر ختنه کند، مردمانش او را سنگسار خواهند کرد و خواهند کشت، و بنابراین، التماس می‌کرد که او را از این سنت معاف کنند، اما هیرود نمی‌توانست خواهر خود را به کافری ختنه نشده بدهد، زیرا این کار موقعیت او را نزد یهودیان ضعیف می‌کرد؛ و ترجیح داد خطر دشمنی سالومِه و سیلئوس را به جان بخرد. سالومه از خشم به جنون رسیده بود.»

همچنین در صفحه 174 در باره ادعای زکریا مبنی بر ملاقات خدا و سپس محاکمه و چگونگی مجازات او به خصوص سنگسار، بحث و جدلی طولانی مطرح شده است. سخنان و دیدگاه های مذهبی های متعصب و سطحی اندیش و مذهبی های میانه رو نشان می دهد که این تفاوت نگرش نسبت به مذهب از آغاز تاریخ دین و پس از آن در دوره های مختلف تاریخ دین تا امروز در جریان است.

«شمعون برای جمع بندی مطلب همه را به سکوت دعوت کرد. اگر پسر برجیس عمداً دیو شروری را برای آلوده سازی حرم دعوت کرده باشد، آن چنان که روبین بدون مجوز این دیوان متهم می‌کند، در این صورت خشم خدای سرور مطمئناً او را گرفتار خواهد کرد. زیرا نوشته‌اند که: “علیه آن کس که به دنبال ارواح آشنایان و به دنبال جادوگران می‌گردد می‌ایستم و او را از میان مردمانش جدا خواهم کرد.” و این‌که نه دیوی دورغین بلکه خدای سرور خود بر زکریا ظاهر شده باشد آشکارا غیر ممکن است، زیرا زکریا هنوز زنده است، در حالی که مقرر است که همه‌ی کسانی که نظر به سیمای خدای سرور اندازند باید درجا بمیرند؛ موسی فقط بخش‌های پشت یکتای مقدس را دید. به‌علاوه، اگر زکریا حتی خودش با جادو آن دیو را احضار نکرده باشد بلکه تصادفاً در حرم به او برخورد کرده باشد، با این حال به اقرار خودش او را با چنان احترامی خطاب کرده است که گویی خودِ خدای سرور باشد. بنا بر این آیا فرمان نخست را نقض نکرده است، که می‌گوید: “تو جز من خدایی نخواهی داشت”؟ من به نوبه‌ی خود نمی‌توانم زکریا را به خاطر اشتباهی چنین خطیر بی‌گناه بدانم؛ با این حال تردید دارم که این دیوان محترم، حتی اگر به عنوان دیوان عدالت جمع شده بود، اختیار رسیدگی به این قضیه را داشته باشد. به نظر من چاره‌ای نداریم جز این‌که قضیه را به دیوان عالی ارجاع کنیم، که اتهامات نامعمولی از این قبیل در آن جا رسیدگی می‌شود.»

روبین با تَغَیُر مداخله کرد: « اما کفرگویی او را با گوش‌های خودمان شنیدیم! فقط به خاطر همان هم سزاوار مرگ با سنگسار است.»

«ای پسر ابدیل، با ادامه تجاهل به ما اهانت نکن. مرگ با سنگسار برای کفرگویی فقط برای کسی است که نام مقدس را با ناسزا یا سخنی زشت بیالاید؛ مجازات کفرگویی در باره‌ی ویژگی‌های خدای سرور بیش از شلاق خوردن نیست. و وظیفه دارم به تو هشدار دهم که اگر بنا داشته باشی در قضیه‌ای مستوجب اعدام علیه خویشاوند خود شواهد ساختگی تحمیل کنی خودت در معرض مرگ قرار خواهی گرفت.»

شمعون از درستکاری اعضای دیوان در آن شرایط دردناک تشکر کرد و از دوازده عضو ارشد خواست که باقی بمانند و با او رایزنی کنند که اگر قرار باشد اتهامی به زکریا وارد شود دقیقاً چه اتهام یا اتهاماتی مرجح خواهد بود، و در کدام دیوان قابل طرح است، و سپس با حرکتی قاطع دیوان را مرخص کرد.

اکنون خودِ زکریا آزاد بود که به خانه‌اش بازگردد، زیرا به موجب قانون یهود شخص متهم تا زمانی که مجازاتی برایش تعیین نشده باشد کاملاً بی‌گناه محسوب می‌شود، و تحت هیچ محدودیت جسمانی قرار نمی‌گیرد. اما او در صندلی خود باقی مانده و به فکر فرو رفته بود. تا این‌که شمعون از او خواست که آن‌جا را ترک کند. زکریا پس از کرنشی رسمی آهسته به تالار ورودی رفت که انباشته از اعضا و وابستگان بود که در گروه‌هایی با هیجان با یکدیگر نجوا می‌کردند. قیافه‌ی پریشانش برخی از آن‌ها را بر آن داشت که بپندارند در زیر دامان ردایش شیاطینی لانه کرده‌ بودند و خود را از سایه‌ی او کنار می‌کشیدند چنان که گویی جذام داشته باشد.

روبین با انگشت اشاره کرد و فریاد زد: «این بخشندگی قابل تحمل نیست. او باید امشب بمیرد، وگرنه همه‌ی بنی اسرائیل شرمسار خواهند شد. افسونگر نباید اجازه یابد که برآمدن خورشید دیگری را به چشم ببیند!»

جواکیم، پدر مریم، که به عنوان عضو کامل در دیوان شرکت کرده بود او را نکوهش کرد: «ای پسر ابدیل، این اهانت به دیوان است. داری زیاده روی می‌کنی.» اما این سخنان فقط موجب برانگیختن هیجانی خشمگینانه‌تر در قلب روبین شد.

در بیرون جمعیتی پرهیاهو جمع شده بودند. جلسه‌ای از جوانان انجمن پسران زادوک تازه به بزم و شامی در آن نزدیکی پایان داده بودند، و در حدود صد جوان برافروخته از شراب، با شنیدن شایعه‌ای در باره‌ی این‌که درِ خانه‌ی کاهن بزرگ دارد اتفاق فوق‌العاده رخ می‌دهد، در برابر خانه‌ی او گرد آمده بودند. برخی از آن‌ها هم اکنون با جسارت وارد هشتیِ خانه‌ی او شده بودند، و در آن جا روبین گزارشی مختصر و شتابزده و نادرست از آنچه گذشته بود به آنان داد، و اکنون داشت آن‌ها را تحریک می‌کرد که قانون را به دست خودشان بگیرند. به آنان اندرز داد: «ای پسرانم، فعلاً با این افسونگر کاری نکنید ـ در معرض دید یا شنود مردم کاری نکنید. اما از اقدام شانه خالی نکنید. این امر به شرافت خاندان خودمان مربوط می‌شود.»

زکریا از خانه خارج شد و به کوچه رفت، و روبین با اعضای آن انجمن بی‌صدا او را تعقیب کرد و هنگامی که از حیاط میان آن خانه و دروازه می‌گذشت با خودنمایی قلوه سنگی را از زمین کَند و آن را در دامان ردایش انداخت. پسران زادوک از او تقلید کردند. با توجه به آنچه روبین به آن‌ها گفته بود انتظار داشتند زکریا از دروازه‌ی جنوبی راهی بیابان شود و به سوی پرتگاه بِث هادودُو برود که در آن‌جا حمایت دیوِ کوهِ ازازل را طلب کند که هر سال در روز کفاره برای او بُز طلیعه یا بلاگردان قربانی می‌کنند. آنان که از شراب جرئت یافته بودند از نیرنگ‌های آن دیوِ شریر باک نداشتند. اما او در عوض آن‌ها را به دنبال خود به سوی بالای تپه کشاند و به سوی معبد شتافت. اندک عابرانی که از کنارشان می‌گذشتند آگاه نبودند که اتفاقی مهم در حال وقوع بود: اگر پسران زادوک پس از مراسم انجمنشان متفرق شده بودند و اكنون آنهایی كه غیرتمندتر بودند برای نیایش راهی معبد  ‌بودند، چه مانعی داشت؟

ماه بدر کامل و چنان نورانی بود که رنگ‌های قلابدوزی حواشی خرقه‌ی زکریا تقریباً مانند روز دیده می‌شد، اما، هنگامی که از روی پُل می‌گذشتند، سایه‌های شکاف‌های دره‌ی پنیرفروشان همچون قیر سیاه بود. زکریا به معبد رسید و نرم و سبک همچون یک خواب گَرد از صحن‌های معبد گذشت. چماقداران زادوکی، به صورت گروهی فشرده، سایه به سایه‌ی او می‌شتافتند؛ اعضا‌ء و وابستگان سَنهِردین بزرگ به صورت دسته‌ای نامرتب نفس نفس زنان پشت سرشان می‌آمدند، و اغلب دلواپس بودند که روبین را از اقدامی خشونت آمیز بازدارند، اما چند نفری، باطناً امیدوار بودند که عدالت به شیوه‌ی باستانی اجرا شود.

زکریا وارد حرم شد. در این هنگام، آن عضو وابسته‌ با ریش‌ مجعد، که در میان آن‌هایی بود که در اثر اعتراف زکریا از همه خشمگین‌تر شده بودند، از دامان ردایش قلوه سنگی برداشت و آن را روی سنگفرش گذاشت. با صدای بلند فریاد زد: «بایستید، برادران، زیرا خداوند سرور خود در باره‌ی پسر برجیس داوری خواهد کرد! مگر ننوشته‌اند: “خداوند سرور گفت، انتقام مراست، و من تلافی خواهم کرد”؟» با این سخنان چماقدارانی را که نزدیک او بودند نگاه داشت و آنان نیز به نوبه‌ی خود آن‌هایی را که پشت سرشان بودند نگاه داشتند. اما در آن وقت در حدود بیست تن دیگر به دنبال زکریا وارد حرم شده بودند.

زکریا در جایگاه خود در کنار قربانگاه بخور ایستاد و نومیدانه دستانش را فرو آویخت. فریاد زد: «ای مردان بنی اسرائیل، من چه گناهی کرده‌ام؟ در این مکان مقدس خداوند سرور را به شهادت می‌طلبم که نه جادویی به کار برده‌ام و نه افسونِ ممنوع دیگری؛ که فقط او را دوست دارم و از شیطان بیزارم؛ و فقط حقیقت را گفته‌ام!»  روبین با اشتیاق پاسخ داد: «آیا تصمیم کاهن بزرگ را نشنیده‌ای؟ تو این مکان مقدس را آلوده‌ای، ای پسر برجیس، و فقط خون گرمِ زنده‌ات می‌تواند آن را پاک سازد.» سپس قلوه سنگ را از دامانش برداشت و پرتاب کرد. آن سنگ درست به دهان زکریا خورد. روبین فریاد زد: «ها! ها! خدا دندان این خدانشناس را شکست!»

زکریا با صدای لرزان مناجات کرد:

ثنا باد خدای بنی‌اسرائیل را

که به بزرگی دید پسرانش را

و از بردگی مصریان باز خرید آنان را.

ده تن از همراهان روبین شرمسار بودند و شتابان گریختند. اما آن‌هایی که برجای ماندند از او جسارت یافتند و بر زکریا سنگ باریدند تا آن‌که او با فریادی بلند از خدای سرور انتقام خواهی کرد و از پای درآمد. خونش بر قربانگاه و حتی بر زنبق‌های شمعدان پاشیده شد. هنگامی که شمعون تلوتلو خوران، همراه با نگهبان معبد، وارد شد همه چیز پایان یافته بود. از آن صحنه خونین وحشت کرد. فریاد زد «دریغا، ای برادران! اگر می‌توانستید فقط تا بامداد شکیبا باشد!» روبین و همدستانش پیروزمندانه ایستاده بودند، زیرا به موجب سنت باستانی جنایت افسونگری فقط با ریختن خون زنده‌ی افسونگر قابل کفاره بود، و برای این کفاره‌ای كدام مكان می‌توانست مناسب‌تر از قربانگاهی باشد که آن را آلوده بود؟

روبین با گستاخی به او پاسخ داد: «ای پسر بوئتوس، غیرت ما را سرزنش مکن! تو خشم خدای سرور را برمی‌انگیزی. بیا، ما را راهنمایی کن تا دیوهایی را که ممکن است هنوز در کنجی از این مکان مقدس لانه کرده باشند بیرون برانیم!»

این رادیکالیسم و سطحی نگری دینی و ستاندن جان و زندگی انسان ها به نام دین و اخلاق دینی جز در نگرش تاریخی و تکلیفی به مذهب روی نمی دهد. از این دست رویدادها در تاریخ ادیان یهودی، مسیحی و اسلامی در دوره های مختلف وجود داشته است. افرادی هم در سرزمین خود و در حکومت روحانیان قربانی تعصبات کور مذهبی شده اند و هم در درگیری ها و جنگ های با پایه اختلاف دینی در دوره هایی از تاریخ بشر جان خود را از دست داده اند. رادیکالیسم دینی امروز که در کشورهای اسلامی سر باز کرده و قتل و ترور و کشتارهای دسته جمعی انسان ها را هدف خود قرار می دهد، نتیجه چنین رویکردی تعصب گونه به دین است و روحانیان و افراد مذهبی رادیکال و تند رو با طرح دیدگا های مذهبی خود و تقسیم بندی خود و دگراندیشان به دو جبهه خیر و شر، خدا و شیطان و بهشت و جهنم، همواره به این گونه خشونت ها دامن می زنند.

در ادامه در باره مجازات زنی متاهل و زناکار که در فقه برای او مجازات سنگسار در نظر گرفته شده و واکنش عیسی مسیح برای تبرئه این زن در صفحه 395 کتاب عیسای پادشاه آمده است: «در روایتی از كردار و گفتار عیسی كه در كلیسای رومی متداول است، اتفاقی مربوط به دیدار جسورانه‌ عیسی از سامری‌ها مشخصاً طوری ارائه شده كه گویی در اورشلیم رخ داده باشد. و چه جعل ناشیانه‌ای است! چنین ثبت شده است كه چگونه عیسی با ترفندی ساده زندگی زنی را نجات می‌دهد كه فریسی‌ها به خاطر زنا آماده‌ سنگسار او هستند، و می‌گوید «بگذارید نخستین سنگ را كسی از میان شما پرتاب كند كه خود گناه نكرده باشد!» اما در طی صد سال گذشته قانونِ سنگسارِ زانیه یهودی نوشته‌ای مرده بوده است: حتی اگر زانیه به خاطر آن عمل در جای دیگری دستگیر می‌شد، باید او را برای محاكمه به اورشلیم می‌آوردند. و فقط كافی بود در برابر دادگاه عالی فریسی ادعا كند كه از آن قانون آگاه نبوده است تا تبرئه شود، هرچند سزاوار طلاق بود و در برابر دو شاهد به او اخطار می‌شد كه دیگر هرگز فاسق خود را نبیند. و حتی حقوقی را كه به موجب عقد ازدواج به او تعلق می‌گرفت از دست نمی‌داد. در موردی كه فقط ظنِ زنا می‌رفت، بی آن‌كه به اثبات بررسی، به او «آبِ تلخ» می دادند تا آن را برای اثبات بی‌گناهی خود بنوشد؛ آن‌گاه اگر می‌مرد گناهكاری خود را ثابت كرده بود، اما از آن جا كه آب تلخ صرفاً تطهیر و برائتی محكم بود، بدون استثنا موجب اثبات بی‌گناهی متهم می‌شد. فقط در سامریه بود كه این مجازات علیه زنان  زناكار و فاسقانشان با خشمی بدوی دقیقاً‌ اجرا می‌شد.»

و در صفحه های پایانی کتاب عیسای پادشاه، وقتی نوبت به مجازات مرگ برای عیسا مسیح می رسد، چگونگی اجرای مجازات  و مخالفت و موافقت با مجازات سنگسار برای او در صفحه 550 آورده شده است:

«می‌توانید او را بکشید یا می‌توانید بگذارید برود، هر طور دلتان می‌خواهد؛ اما اگر قرار باشد بمیرد باید به صورت به صلیب کشیدن متعارف باشد، بدون آن حرف‌های پوچ در باره‌ی “عدالت مردمی”».

«آیا بریدنِ سر کافی نخواهد بود؟ به صلیب کشیدن نفرینی به همراه خواهد داشت، و ما نمی‌خواهیم بی‌آن‌که لزومی داشته باشد موجب خصومت جلیلیان شویم.»

«پدر مقدس این را که من شریعت موسی را به چه دقت و تقوایی مطالعه کرده‌ام دست کم می‌گیرد. نخست از من اجازه می‌خواهید که زندانی شما را به خاطر کفرگویی سنگسار کنم، و کاملاً آگاه هستید که کالبد مردی را که این چنین سنگسار شود باید بعداً به درختی بیاویزند تا مورد لعن قرار گیرد. و اکنون بر خلافِ آن می‌گویید که از لعن باید چشم پوشی شود.»

کاهن بزرگ توضیح داد: «سُنت آویزان کردن اجساد مدت‌هاست نزد ما متروک شده است، و آخرین سنگسار برای کفرگویی سی سال پیش انجام شد.»

سخن پایانی کاهن بزرگ، در واقع پایان مجازات سنگسار در دین یهود را بیان می کند. یعنی اگر ما به حدود  2012 سال پیش بازگردیم، 30 سال قبل از آن یعنی حدود 2042 سال قبل، مجازات سنگسار در دین یهود رد شده است. اما متاسفانه این حکم پس از گذشت چندین قرن، در فقه اسلام باز تولید می شود و به یکی از مجازات خشن دینی تبدیل می شود.

رابرت گریوز نویسنده کتاب عیسای پادشاه با بررسی عمیق از زندگی عیسا و زمینه های تاریخی تاسیس دین مسیحیت سعی کرده به خوبی از عهده این بررسی تاریخی بر آید. به خصوص که وی بدون توجه به جایگاه آسمانی ادیان، این کتاب را نوشته است. حتی در جاهایی که برخی باورها مورد پرسش و سوال قرار می گیرند، نگرش پژوهشی او دچار تردید و خدشه نمی شود. در صورتی که کتاب هایی که در باره تاریخ ادیان یهودی، مسیحی و اسلام نوشته شده اند، کمتر از این اشکال دور هستند و کم و بیش باورها و اعتقادات نویسندگان این گونه کتاب ها در نوشته های تاریخی شان دیده می شود.

فریدون مجلسی مترجم کتاب در پیش گفتار کتاب می نویسد: «رابرت گریوز مُبلغ مذهبی نیست و کتابش نیز جنبه تبلیغی ندارد. ضمناَ نکوشیده است به آن جنبهی انتقادی یا حتی نقدگونه دهد، بلکه بیشتر آگاهی دهنده است. لذا با توجه به این‌که جنبه الوهیت دادن به عیسی در برخی فرقه‌ها در آن عصر رواج نداشت، در فصل پایانی کتاب از این‌که موجب رنجش فرقه‌هایی از جمله کاتولیک‌ها شده باشد، که بر تصورِ الوهیت او پای می‌فشارند، اظهار تأسف می‌کند. رابرت گریوز ضمن آن‌که نمی‌خواهد به جنبه‌های اعتقادی بپردازد، در باره کشته شدن و سپس به آسمان رفتن عیسی نیز به نوعی با ابهام برگزار می‌کند، و در آخرین مرحله‌ مصلوب کردن عیسی از کالبدش خون جاری است که انکار کشته شدن اوست، و در همان شب بر حواریونش ظاهر می‌شود و بر زنده بودن خود گواهی می‌دهد، اما می‌گوید که نزد خدا خواهد رفت.»

داستان تولد عیسی مسیح و دیدگاهی متفاوت که در باره این تولد وجود دارد و در فصل18 به طور مبسوط به آن پرداخته شده و همین طور چگونگی مرگ عیسی مسیح در فصل های 29 با عنوان “قدرت الهی” و فصل 30 با عنوان “بدرود”، از جمله مطالب خواندنی این کتاب است.

کتاب عیسای پادشاه در واقع نگرشی متفاوت به تاریخ دینی بشر دارد و خواستگاه دینی و باورهای انسان دو هزار سال پیش به دین را که تا به امروز ادامه پیدا می کند، با تامل و ریز بینی مورد بررسی قرار می دهد. باورهایی که گاه جنبه روایتی صرف داشته و دین و باورهای آن را پدیده ای تاریخی و تکلیفی می بیند و گاه این باورها فقط به عنوان ایمان قلبی، مورد پذیرش هستند. اما اغلب این باورها و یا آداب و سنت های دینی مورد پرسش قرار نمی گیرند. پرسشی که عقل بشر با گذشت زمان چالش های تازه ای فرا روی باورها و اعتقادات دینی قرار داده و از آنها تابو زدایی می کند و خرافه ها و عقل گریزی های آن را آشکار می کند، تا انسان امروز را به معنویت و آرامش و کاهش رنج های او نزدیک کند.

در واقع اگر روشنگری و عقل گرایی دینی و سپس عقل عرفی و دوره رسانس پایان حکومت روحانیان مسیحی و کلیسا را پس از هزار سال خودکامگی دینی به سرانجام رساند، باز هم عقلانیت و روشنگری راه مقابله با سطحی اندیشی دینی، استبداد دینی و رادیکالیسم خشن دینی در حکومت ها و کشورهای اسلامی و در بین مسلمانان است.

کتاب عیسای پادشاه در 592 صفحه و با قیمت 14000تومان از سوی نشر پایان روانه بازار کتاب شده است.

فلسفه و داستان

محمدحسن(سينا) عليپور

برتراند راسل به عنوان يكي از فيلسوفان سرشناس جهان به شمار مي‌رود. به گفته فردريك كاپلستون، راسل پيامبر اومانيسم ليبرال و قهرمان كساني كه خود را خردگرا مي‌دانند، شناخته مي‌شود.[1]

اين فيلسوف تحليلي و تجربي بريتانيايي كه هر چند سال يك نظام فلسفي تازه علم كرد، آثار زيادي در زمينه اخلاقي، اجتماعي، سياسي، رياضيات و فلسفه نوشته است. و خوانندگان فارسي زبان با نوشته‌ها و ديدگاه‌هاي اين فيلسوف كه از سال‌ها پيش ترجمه شده‌اند، آشنا هستند. به تازگي نيز چند داستان كوتاه از وي به فارسي ترجمه شده است.

طرفداران فلسفه تحليلي(فرهنگ فلسفي در كشورهاي انگليسي زبان) اين پرسش را مطرح مي كنند كه فلسفه قاره‌اي (فرهنگ فلسفي آلمان) به ادبيات نزديك‌تر است يا فلسفه؟

همچنين اين ديدگاه مطرح مي‌شود كه «يكي از تفاوت‌هاي ظريف ميان فلسفه تحليلي و سنت قاره‌اي در اين است كه در نگاه قاره‌اي متون ادبي، هنري، شعري و يا درس‌هايي از زندگي حقيقي مردم در فرآيند كار و توليد و اوقات بيكاري مدنظر قرار مي‌گيرد، اما انديشمندان تحليلي شرايط امكان يك پديده را با به كارگيري ترفندهايي چون حكايات و داستان‌هاي علمي- تخيلي مورد بحث قرار مي‌دهند. افزون بر اين، فيلسوفان تحليلي همواره مي‌كوشند تا چگونگي استقرار پديده‌ها در عالم تجربه را توصيف و تبيين كنند و از اين رهگذر از علوم تجربي و رياضي بهره مي‌گيرند.[2]»

با اين حال چرا برتراند راسل به عنوان فيلسوف تحليلي داستان هم نوشته است؟ آيا داستان نويسي او همانند مقالات فلسفي او همراه با استدلال‌ها‌، گزاره‌ها و پرسش‌هاي مستقيم و روشن است؟ يا سبك و ويژگي‌هاي داستان نويسي را از نظر فكري، فضا، زاويه ديد، غيرمستقيم گويي و… مي‌پذيرد و در نتيجه با انتخاب قالب داستان براي پرسش از معناي زندگي و هستي، پايبندي به سنت فلسفه تحليلي را نقض مي‌كند.

اين كه راسل و يا فيلسوفان ديگري داستان مي‌نويسند، در واقع كوشش براي استفاده از داستان به منظور بيان ديدگاه‌هاي فلسفي و تاثيرگذاري عميق‌تر بر خوانندگان است.

اگر چه درباره ناسازگاري ذاتي فلسفه و داستان و سبك‌هاي نوشتاري آنها ديدگاه‌هاي متفاوتي قابل طرح است، اما درباره سازگاري اين دو و دفاع از بيان انديشه‌هاي فلسفي در قالب داستان، موافقان برهان‌هاي خود را به صورت قوي ارائه مي‌كنند. «انديشه هاي فلسفي را به صورت غيرمستقيم و در قالب داستان و با مهارت‌هاي داستان نويسي بهتر مي‌توان بيان كرد… يا اين كه، اگر فرض بر اين است كه فلسفه بايد به زندگي مربوط باشد، يا دست كم مسايل فلسفي «بزرگ» بايد چنين باشند، پس چرا اين مسايل را در موقعيت زندگي مطرح نكنيم و با كمك شخصيت‌هايي در نمايشنامه، رمان يا داستان كوتاه؟»[3]

سارتر به عنوان يك فيلسوف اگزيستانسياليست براي بيان انديشه‌هاي فلسفي خود از قالب داستان استفاده بيشتري مي‌كرد و تعداد زيادي داستان نوشت و معناي زندگي را كه در واقع پرسشي فلسفي است در قالب داستان با رهيافت‌هاي عاطفي بيان كرده است. همان گونه كه آلبركامو، فرانتس كافكا و يا داستايفسكي و ديگر داستان نويساني كه  در طيف فكري اگزيستانسياليسم شناخته مي‌شوند، براي پرسش از معناي زندگي و انديشه‌ورزي از رمان يا داستان كوتاه استفاده كرده‌اند.

فيلسوفاني كه به تناسب گرايش‌هاي فلسفي داستان نوشته‌اند داستان نويسي آنها متاثر از سبك تفكر فلسفي آنهاست. فيلسوفان اگزيستانسياليسم پرسش‌ها و نگرش‌هاي خود از معناي زندگي، هستي و يا درد و رنج انساني را بر پايه فكر فلسفي خود عرضه كرده‌اند. اگر چه داستان نويسي به دليل سبك ذاتي عاطفه گرايانه‌اش، فيلسوفان را ناچار به رعايت ساختار كلي داستان و در نتيجه تاثيرگذاري به شيوه غير مستقيم بر مخاطب قرار مي‌دهد.

همچنين برتر اندراسل وقتي كه داستان «آدم‌هاي مخبَط» يا داستان «كابوس‌ها» كه اخيراً در كتاب تنهايي[4] توسط دكتر مجيد مددي ترجمه و چاپ شده و يا داستان «كابوس مرد خدا» را كه از اين كتاب حذف شده است، مي نويسد، با معنايي كه در رساله‌ها و نوشته‌هاي فلسفي او به عنوان يك فيلسوف خردگرا ديده مي‌شود، همسويي دارد. همين طور وقتي خواننده داستان «سطل سوار» اثر فرانتس كافكا را در همين كتاب مي‌خواند و يا داستان «تنهايي» از واسيلي شوكشين را، در واقع بازخواني تفكر و پرسش از رنج و درد بشر و هستي انسان است.


[1] – فردريك كاپلستون، از بنتام تا راسل، ترجمه بهاء الدين خرمشاهي، انتشارات علمي، فرهنگي،1370ص462

[2] – محمد ضيمران، فلسفه ميان حال و آينده، نشر پايان، 1389، ص 244

[3] – سوزان لي اندرسون، فلسفه داستايفسكي، ترجمه خشايار ديهيمي،طرح نو، ص 25

[4] – برتراند راسل و ديگران، تنهايي، ترجمه مجيد مددي، نشر پايان،1390

روزنامه شرق/17آبان1390/صفحه‌آخر

اخلاق و دموكراسي

نو شدن جامعه و قرار گرفتن در مسير تحولاتي كه از بيرون و يا در درون يك جامعه را در معرض تغيير و دگرگوني مدرن قرار مي‌دهد، دغدغه اصلي مردماني است كه در حال طي كردن دوره پيشين و سنتي و ورود به جامعه و يا حكومتي از نوع مدرن آن هستند. در فرايند نو شدن و نوشدگي آنچه بيش از هر چيزي اهميت پيدا مي‌كند مقاومت‌هايي است كه در مقابل جريان نو شوندگي رخ مي‌دهد. اين مقاومت گاهي از سوي سنت مستقر در جامعه بوده و گاهي از سوي قدرت سياسي مستقر است. گاهي مبتني بر ايدئولوژي مذهبي و باورهاي ذهني است و گاهي مبتني بر منفعت سياسي و اقتصادي است. اين‌كه نو شدن چيست و در چه عرصه‌اي است، در حيطه اخلاق و سبك زندگي فردي و اجتماعي است؟ يا در حيطه سياست و قدرت است؟ يا اين كه نگاه به اين نوشدن نگاهي عرفي و مبتني بر عرف است كه، گاهي ناخواسته به ما تحميل مي‌شود. همچنين اين كه اين عرف مبتني برمذهب و اخلاق مذهبي است يا مبتني بر قواعد و آداب عرفي؟ در عرصه قدرت و سياست نگاه نوشوندگي و دموكراتيزه شدن نيز بر چه پايه‌اي استوار است؟ سهم دموكراسي و مردم سالاري در آن چگونه است و منبع مشروعيت قدرت چيست؟ و سياست در سايه عرف، به تدريج نگاهي دموكراتيك به تحولات پيش رو دارد، يا به گونه‌اي باز توليد مناسبات گذشته است؟
نوشوندگي و دگرگوني سياسي در لحظه‌ها و مقطع‌هاي تاريخي و يا مناسبتي است، يا روند تدريجي رو به پيشرفت را تجربه مي‌كند؟ آنچه كه در جامعه در عرصه سياست، اخلاق و دموكراسي به وقوع مي‌پيوندد و سپس اقتصاد، فرهنگ، رسانه‌ها و ساخت سياسي را پيوند داده و در پي ايجاد دگرگوني‌هايي است. گاه نوشوندگي منحصر به لحظه‌ها و مناسبتي است كه به تعبيري تكرار يك رويداد تاريخي و يا شبيه سازي تاريخي است، پس در مقاطع تاريخي گام‌هاي نوشوندگي در حال تكرار است و در التهاب و هيجان‌هاي سياسي و اجتماعي كه ما را احاطه كرده و ويژگي‌ جوامع در حال گذار است، آن رويداد و يا دگرگوني نو را حس مي‌كنيم.
اما مي‌توان اعتراف كرد كه در درون اين لحظه‌هاي نوشونده تجربه‌هايي قابل مشاهده است كه با كنار هم گذاردن هر تجربه تاريخي در كنار هم، يك پيوند ضمني گاه نامحسوس و گاه حس ‌شونده و داراي حيات و استمرار ديده مي‌شود و به گونه‌اي، هم خواني و مرزي مشترك با نو شوندگي تدريجي برقرار مي‌شود.
به هر حال تجربه نشان مي‌دهد آنچه ما را در يك وضع ايستا قرار مي‌دهد و در لحظه‌ها نگه مي‌دارد، معلق بودن نگاه ما در گذشته و امروز و عميق نبودن نگرش ما به پديده نوگرايي است. وضعي كه سياست را به عنوان امر عرفي نمي بيند و يا اخلاق را پالايش شده از عقل و عرف مي‌خواهد. بنابر اين، در صورت گذر از چنين رويكردي، مي‌توان جامعه‌اي را بازسازي كرد كه مولفه‌ها و اصول و نهادهاي دموكراسي را در خود داشته داشته باشد و تجربه‌اي از فضاي باز را عرضه كند كه هم در فرم و هم در محتوا، قابليت انطباق پذيري در آن وجود داشته باشد.
كتاب اخلاق و دموكراسي تصوير و تحليلي مجمل از موضوعات را در زمينه دموكراسي، آزادي، حقوق بشر، ساخت سياسي و اخلاق مورد توجه و بررسي قرار مي‌دهد. اين نوشته‌ها در مقاطع و به مناسبت‌هايي نگارش يافته، اما داراي هدفي پنهان است، وآن هم فهم عرفي از سياست، اخلاق و دموكراسي است كه مي‌توان از اين طريق موانع پيش روي رسيدن جامعه به سوي پيشرفت مبتني بر عقلانيت را بهتر شناخت.

وقایع نگاری تاریخی رنج

نگاهی گذرا به مجموعه شعر “دیوار نوشت ها” سروده “دکتر پرویز رجبی”

بهاره رضایی

تاریخ، پژوهشی مستند است بر رخدادها و رفتارهای آدمی از گذشته های دور. تاریخ نگاران بارویکردی تبارشناسی وقایع و اتفاقات را در سده های مختلف، زیر و رو می کنند، به آن سندیت می دهند و برای آیندگان، محفوظ می دارند.

این که تاریخ نگاری با پشتوانه ودانش ِ تاریخی اش، به کشف و باز نمایی لحظه های شهودی و درون – ذهنی اش مشغول شود، حکایت ِ “دیوار نوشت ها”ی دکتر پرویز رجبی است.

در این کتاب که چندان نمی توان دریافت که با مورخی شاعر روبه رو هستیم و یا با شاعری تاریخ نگار!! و مرزِ میان این دو مقوله ی مجزا را مؤلف کتاب ِ “دیوار نوشت ها” برای ما ملغمه ای می کند از گشت و گذارهایش به وقایع و تاریخ ِ ذهنی اش؛

هزاره های گمشده را نوشتم/ سده های گمشده را در دست تألیف دارم/ گیرم که دهه ها و روزهای گمشده را هم نوشتم/ چه کنم با حجم انبوه لحظه های گمشده؟ ص37

استفاده و به کار گیری مورخ – شاعر ِ مجموعه “دیوارنوشت ها” از عناصر طبیعی و بسامد بالای این عناصر در متن شعرها سبب شده که او شاعری باشد که به ثبت لحظه هایی از طبیعت مشغول شود که در آن ها دامنه ای از رُخدادهای تاریخی نمایان باشد که اغلب سعی شاعر بر این بوده است که این وقایع را با حدیث نفس گویی های خود، پوششی انفرادی دهد و آن چه می نویسد، رنگی از اندوه ِ درونی داشته باشد ؛

سی ثانیه غافل خواهم ماند/…./ فکر نخواهم کرد/ به فریاد ترس آبشار/ به کسالت جاده ای متروک/ به شمشیر چنگیز خان/ به عشق لیلی/ و مجنون دیوانه / سی ثانیه نفسی آرام خواهم کشید/ جلوی رخنه ی چهار راه را خواهم گرفت/ قبول خواهم کرد که ساعت خوابیده است/ و گور خاطره ها قتل عام شده است/ ص26

شعرهای این کتاب را نمی توان در کادر و زمینه ی شعر امروز ایران، ردیابی کرد. این شعرها تنها حدیث ِ نمایان ِ دلنوشته های شاعری ست که در سیر و سلوک و خلوتش، شاعرانه می اندیشد، چنان که خود نیز در جایی نوشته :”من شاعر نیستم؛مورخم” و به بازگویی ِ روزگار رفته و جهان ِ سیال ِ ذهنی اش می پردازد و اما در شاعرانه گی اش با خودش کلنجار می رود، چنان که می گوید:

می بینی؟/ من شعر نمی گویم/ دق الباب می کنم!/ص17

و خوب می داند که سَر شوریده ای که در این کتاب به شعر سپرده، به سامان نمی رسد. اما نا امید نمی شود. و درک و درایت ِ تاریخی اش را در پس ِ این سال ها با شعور در می آمیزد؛

من شاعر نیستم/ اما شعورم می رسد که هزار شعر هم که بگویم/ پری هیچ قصه ای/ از کوچه ما نخواهد گذشت/ص57

او تاریخ نگار است اما تاریخ را در شعرهایش گاهی رد می کند و به احساسش پناه می آورد و گاه حتا تا آن جا پیش می رود که تاریخ را “نمک نشناس” می نمایانَد و اِبایی هم ندارد که خسته از تفرج ِ سالیانش در تاریخ نگاری، تسلیم طبیعت و روزمره گی تلخ زندگی شود؛

هرگز اقدامی به شمردن ستاره ها نکردم/ تعداد برگ ها هم سرسام آور بود/ و قطره های باران / اما هزار راه را شمردم/ که یکی شاهراه بود/ کوره راهی منتهی به میزی در کنار / با ناهاری بی تکلف/ و گاهی لیوانی چای/ یا قهوه ای معطر/ با کلاغی خجول در پشت پنجره/ و گربه ای بی خانمان/ص29

دکتر پرویز رجبی و برش های شاعرانه اش در”دیوار نوشت ها” نماها و تصاویر تیره و روشنی را به ما پیشنهاد می دهد که از این دریچه می توانیم اندوه عمیق و جهان ِ پُر امیدش را به تماشا بنشینیم.

پارت‌ها و روزگارشان

“پارت ها و روزگارشان” عنوان كتابي است كه در سال جاري توسط نشر پايان چاپ و منتشر شده است.

كتاب پارت ها و روزگارشان يك عنوان فرعي دارد؛ پژوهشي در تاريخ باستان ايران. اين كتاب در واقع مشتمل بر پنج مقاله پژوهشي تازه است كه شامل: احياي ايران در دوره پارت‌ها، گوندوفرو پارت‌هاي هند، ‌فارس در دوره پارت‌ها، فارس در دوره سلوكيان و پارت‌ها، دوست و دشمن: مشرق زمين در رم، و پارت‌ها در چين كه سوابق مندرج در شي جي، هان شو و هومان شو را مورد بررسي قرار مي دهد. بررسي ارتباط حكومت در دوره پارت‌ها با كشور چين، جزء معدود منابع پژوهشي است كه تا كنون به زبان فارسي ترجمه شده است و از اين جنبه قابل توجه و اهميت است.

متن انگلسي كتاب را انتشارات اي.بي.توريس در سال 2007 با همكاري موسسه خاورميانه لندن و موزه بريتانيا منتشر كرده و توسط وستا سرخوش كورتيسس و سارا استيوارت ويراسته شده است. بر پايه آنچه كه محمود فاضلي بيرجندي مترجم كتاب، در مقدمه اين كتاب آورده، كتاب دومين مجلد از سلسله نشرياتي است كه زير عنوان كلي “برنامه ايران” تهيه مي‌شود. اين برنامه را بنياد سودآور برگزار مي كند. اين كتاب در واقع مجموعه پنج مقاله پژوهشي درباره پارت‌هاست كه در كنفرانسي كه بنيادسودآور برگزار كرده خوانده شده است.

فصل اول كتاب كه به احياي ايران در دوره پارت‌ها اختصاص دارد، نويسنده به سربلند كردن دوباره ايران مي‌پردازد و مي نويسد: نگاره‌هاي مسكوكات پارس‌ها مايه‌هاي پارتي و نيزمحلي را يك جا در بردارد. اين سكه‌ها مدت‌ها نشانه احياي شمايل‌هاي ايراني شناخته مي‌شد كه پس از روزگار پارت‌ها به ساسانيان منتقل گرديد. حال آن که سهم پارت‌ها در اين فراگرد معمولا ناديده گرفته شده است. ناگفته نماند كه اگرهرخاندان ديگري جز پارت‌ها زمام قدرت وحکومت را دردست مي‌داشت، ايراني گري اجازه و امكان آن را نمي‌يافت كه دوباره سربلند كند. باري اگر در دوره پارت‌ها اين امكان فراهم گرديده علت همان است كه پارت‌ها به حاكمان محلي آزادي عمل و امكان ابراز وجود داده بودند. حاكمان محلي هم بر مسكوكات و سنگ نگاره‌هاي خود شمايل‌هايي را آفريدند كه در آنِ واحد تركيب همه آداب و سنن ايراني، هلني و محلي بود.

فصل دوم كتاب يعني احياي ايران در دوره پارت‌ها مشتمل بر تصاويري از سكه‌هايي است كه در دوره پادشاهان اشكاني ضرب و هم اكنون در موزه بريتانيا نگهداري مي شوند.

فصل سوم كتاب هم به دوره‌اي از فارس كهن مي پردازد كه از اسكندر كبير تا برآمدن ساسانيان را شامل مي‌شود و به عقيده نويسنده اين مقاله كم ترين اسناد و مدارك را هم در اين دوره در دست داريم.

در فصل چهارم كتاب يعني “دوست و دشمن:مشرق زمين در رم”، تصاويري ازمجسمه‌هاي سنگي، سنگ نگاره، برجسته كاري، پايه مرمري ميز و كنده كاري جواهرنشان فرانسوي مستند ات مورد اشاره و تحليل اين فصل است كه ارتباط و تاثيرپذيري دو فرهنگ را نشان مي دهد. نويسنده اين مقاله درباره تصوير شرقي زيبا مي نويسد: اين تصوير شايد بيش از هر وسيله ارتباطي ديگر مويد اين نكته است كه سرگذشت امپراتوري روم به همان اندازه كه شرقي است درست به همان اندازه نيز ريشه در غرب دارد. به عبارت ديگر شرق و شرقي در نزد امپراتوري روم همانا مترادف دوست و در آن واحد، دشمن بود.

عيساي پادشاه

فريدون مجلسي

رابرت گریوز استاد بزرگ تاریخ و ادبیات یونانی و لاتین، و از بزرگ‌ترین اسطوره شناسان قرن بیستم است. تا کنون چهار کتاب بزرگ از آثار او، یعنی: منم کلودیوس، خدایگان کلودیوس، اسطوره‌های یونانی و لاتین، و قیصر و کسری (كُنت بلیزاریوس) به فارسی ترجمه شده است. کتاب “عیسای پادشاه” اثر بزرگ دیگری از اوست که با پژوهش و بینش و دانشی ژرف در تاریخ و اسطوره شناسیِ مرتبط با زمان و مکان عیسی در قالب رُمانِ روایی جذاب و آگاهی دهنده‌ای نگارش یافته است.

این حقیقت که در حدود یک چهارم جمعیت جهان را مسیحیان تشکیل می‌دهند به خودی خود کافی است که این کنجکاوی را بر انگیزد که مبانی اعتقادی آنان، سر بر آورده از آیین یهود، و مبتنی بر تعلیمات عیسی مسیح، چیست؟ و چگونه انتشار آن در دنیایی رومی و یونانی و آرامي و مصری و حبشي موجب آمیختگی آن با اساطیر رایج در هر یک از آن فرهنگ‌ها در آن اعصار شد. رابرت گریوز این کتاب روایی را از زبان نویسنده‌ای فرضی که نامِ آگابوسِ دکاپولیسی بر او نهاده است بیان می‌کند، که مثلاً در زمانی کمتر از یک قرن پس از میلاد مسیح یعنی حدود شصت سال پس از مصلوب شدن او دست به نگارش آن زده است. به عبارت دیگر کتاب به صورت رُمانی است که در چنان زمانی نگارش یافته باشد. رابرت گریوز مُبلغ مذهبی نیست و کتابش نیز جنبه تبلیغی ندارد. ضمناَ نکوشیده است به آن جنبه‌ی انتقادی یا حتی نقدگونه دهد، بلکه بیشتر آگاهی دهنده است. لذا با توجه به این‌که جنبه الوهیت دادن به عیسی در برخی فرقه‌ها در آن عصر رواج نداشت، در فصل پایانی کتاب از این‌که موجب رنجش فرقه‌هایی از جمله کاتولیک‌ها شده باشد، که بر تصورِ الوهیت او پای می‌فشارند، اظهار تأسف می‌کند.

رابرت گریوز ضمن آن‌که نمی‌خواهد به جنبه‌های اعتقادی بپردازد، اما عملاً جنبه‌های الوهیت و تثلیث را نفی کرده و به داستان خود وارد نکرده است، که از این لحاظ به روایت قرآنی نزدیک می‌شود. در باره‌ی کشته شدن و سپس به آسمان رفتن عیسی نیز به نوعی با ابهام برگذار می‌کند، و در آخرین مرحله‌ی مصلوب کردن عیسی از کالبدش خون جاری است که انکار کشته شدن اوست، و در همان شب بر حواریونش ظاهر می‌شود و بر زنده بودن خود گواهی می‌دهد، اما می‌گوید که نزد خدا خواهد رفت. این دیدگاه و نیز شفا دادن‌ها به روایت قرآنی نزدیک شده است که: «…او را نه کشتند و نه به دار کشیدند بلکه امر بر آنان مشتبه شد…. بلکه خدا او را به سوی خود بالا بُرد…» در موردی که با روایت قرآنی تفاوت دارد، مربوط به حمل برداشتن مریم است، آن را ناشی از ازدواجی پنهانی با وارث سلاطین نبوی بنی اسرائیل می‌داند که پیش از ولادت عیسی کشته می‌شود، و یوسف پیر با ازدواج با مریم او را از زخم زبان مصون می‌دارد. در حالی که روایت قرآنی حمل برداشتن او را با دمیدن روح القدس و زایشی همچون آفرینش آدم بی‌نیاز از پدر و ناشی از مشیت الهی می‌داند.

دیگر بخش‌های داستان تاریخی روایی و شیرینی است؛ درباره‌ی محیط و زمان پدیداری عیسی، و زمینه‌های اسطوره‌ایِ پیرایه‌ها و بدعت‌هایی که از همان آغاز بر آیین او بسته شد، که ضمن تأكید بر وحدانی بودن اعتقاد عیسوی، تثلیث را هم بر آن می‌افزایند، و تا الوهیت بخشید‌ن به ذات او پیش می‌روند. دوران عملکرد عیسی بسیار کوتاه بود، و شاید همین امر عاملی مؤثر در بدعت آفرینی‌های بعدی بوده باشد.

باری، گذشته از این نکات که باید تذکر داده می‌شد، کل داستان واجد ارزش ادبی و اسطوره شناسی جالبی است که شاعر، مورخ، زبان شناس و تاریخدان بزرگ بریتانیایی، رابرت گریوز، که او را شکسپیر قرن بیستم می‌نامند، همچون دیگر آثارش که بعضاً در شمار صد اثر ادبی برجسته‌ی قرن بیستم قرار دارند، به خوبی از عهده‌ی آن بر آمده است. نویسنده در پایان کتاب فصلی را به شرح مشکلات ارجاع به منابع و توضیحات لازم درباره‌ی چگونگی نگارش کتاب اختصاص داده است.

فلسفه ميان حال و آينده

محمد ضيمران

فرهنگ معاصر با شتابي خيره كننده در حال تغيير است. با ظهور و رواج ايده‌ها، انديشه‌ها و باورهاي جديد امكانات و شيوه‌هاي تازه‌اي پيش روي انسان‌هاي معاصر قرار مي‌گيرد. امروزه حتي زمان و مكان معناي ديرين خود را از كف داده و فراداده‌هاي فرهنگ و تمدن و به طور كلي صورت‌هاي تعامل اجتماعي ماهيتي دگرگونه يافته است. در زمان حال فناوري‌هاي اطلاعاتي و ارتباطي جهان را درست با فشار دكمه‌اي پيش روي ما زنده مي‌گرداند. مسافت‌هاي طولاني در هم ريخته و رويدادها درست در هنگام بروز به صورت اطلاعات در اختيار ساكنان اقصي نقاط عالم قرار مي‌گيرد. بدين معنا كه با رشد توسعه فضاهاي رايانه‌اي مساحت و مسافت كره زمين فشرده گرديده و هر كس با اندكي مهارت مي‌تواند از طريق رايانه همراه خود مهجورترين اطلاعات و داده‌ها را با يك چشم به هم زدن پيش روي خود حاضر گرداند. نگارنده اين مجموعه همواره از روزي كه به وطن مراجعت نموده كوشيده تا نسل جوان را با يافته‌ها و دستاوردهاي نظري و عملي و فناورانه در عرصه علوم انساني و اجتماعي آشنا سازد. و به همين جهت با ترجمه، اقتباس و نگارش مقالات، سمينارها و ايراد سخنراني‌هايي دين خود را در عرصه اطلاع‌رساني و آگاه‌سازي نسل جوان ادا نمايد.

به قول ژان فرانسوا ليوتار، در جهاني زندگي مي‌كنيم كه التقاط درجه صفر فرهنگ معاصر به شمار مي‌رود. به اين معنا كه در روز غذاهاي چيني و ژاپني و پيتزاي ايتاليايي صرف مي‌كنيم. عطر و ادوكلن فرانسوي مصرف مي‌كنيم و شب فيلم‌هاي پليسي، جنايي و غيره را در تلويزيون نگاه مي‌كنيم. فرهنگ امروزه و با فرهنگ ديروز فرق دارد. بازي‌هاي كامپيوتري و مناسبات فيس‌بوكي و تويتري اوقات بيكاري ما را پر مي‌كند. آنچه امروزه كمتر مورد توجه قرار گرفته ارتباط انديشه و فناوري مدرن است. روشنفكر عصر جديد چون لئوناردو داوينچي، گاليله، كپرنيك و ديگران انديشه‌هاي خود را در قالب فناوري‌هاي موجود انتشار مي‌دهند. متاسفانه در جامعه ما روشنفكران خود را تافته جدابافته مي‌شمارند و نزديكي با اين‌گونه ابزار را در شأن والاي خود نمي‌دانند. از اين رو از بكارگيري حتي ماشين تايپ و فرزند خلف آن كامپيوتر عاجزند. در جامعه معاصر غربي انديشمنداني چون برتولت برشت و والتر بنيامين فناوري‌هاي نوين چون فيلم سينمايي، راديو و تلويزيون را ابزار مناسبي در جهت نشر و گسترش ايده‌ها و افكار خود مي‌دانستند و روشنفكران و به طور كلي همگان را به استفاده از اين امكانات ترغيب مي‌كردند.

امروزه شرايط بي‌سابقه‌اي بر اركان زندگي آدميان مسلط شده و لذا ضرورت‌هاي اجتماعي – سياسي و اخلاقي دستخوش تغييري عميق شده است. به همين جهت است كه سخن از گسست، انقطاع، توهم، دگربودگي، طنز و مطايبه واقعيت به ميان آمده است. جنبش‌هاي فراگيري هنري – فرهنگي و رواج گرايش‌هاي چند فرهنگي و حقوق بشري را بايد رويه و سويه حقيقت‌هاي تازه‌اي شمرد كه شناخت آن‌ها راه را بر فهم رويدادهاي شگفت‌آور كنسرتي كنوني هموار مي‌گرداند؛ لذا نوشته‌هاي كتاب “فلسفه ميان حال و آينده” كوشيده است تا در حد توان اين‌گونه رويدادها و فرآيندها را بازشناسد و راه را بر پرسش‌هاي اساسي‌تري در زمينه انديشه، فرهنگ، جامعه و اقتصاد فراهم نمايد.

ماركس و تكنولوژي

محسن قانع بصيري

پرسش از اندیشه مارکس، پرسش از چگونگی تحولات اجتماعی است. بر این اساس تحلیل ما از اندیشه مارکس نیز با همین پرسش آغاز می‌شود. به طور کلی و در رابطه با اندیشه مارکس می توان موضوع تحولات اجتماعی را با یک پرسش اساسی آغاز کرد. از منظر اقتصاد سیاسی آیا موضوع تضاد میان کار و سرمایه می‌تواند به عنوان یک تضاد و تامل و اصلی در عصر سرمایه‌داری عمل کند یا آن که این تضاد نیز تابع موقعیتی است که نیروهاي مولد در آن قرار دارند و پرسش هم این است که چرا باید در آنتاگونیسم این تضاد، تنها اقتصاد سیاسی وارد میدان شود و اثری از فرهنگ نیست. مارکس خود در سرآغاز ظهور دوره غول آسایی ساختارهای اتوماسیون – تولیدی مي‌زیست، چنین به نظر می‌رسید که مارکس گذار از این دوره را بدون وحدت اقتصاد با سیاست توسط پرولتاریا اماکن پذیر نمی‌دید و نقشي برای سرمایه‌داری قائل نمی‌شد و یا اصولاٌ فکر می‌کرد که نهایت تكامل ساختارهای تولیدی همین اتوماسیون است. در این کتاب نشان خواهیم داد که جریانات تحرکات اجتماعی تاکنون نشان داده‌اند که سرمایه‌داری در این انتقال نقش داشته است. انتقال از دوره غول آسایی و نگاه یک‌سویه به اتوماسیون به دوره شتاب گیری دیالکتیک اتوماسیون خلاقیت منجر به تبدیل کار به یک متغیر فعال می‌شود و همین ضرورت است که بر جنسیت روابط سرمایه بر کار اثر می‌گذارد و روابط این دو را از روابطی تحکمی و یک‌سویه (فرامین اجرایی) به روابطی اقناعی و دو سویه (فرامین تبدیلی) متحمل می‌کند.

از منظر فلسفی نیز موضوع بسيار مهم است. واقعیت آن است که آنچه كه تضاد کار و سرمایه می‌نامیم در حقیقت تضاد میان قطبی شدن قدرت (اختلاف) و مبادله آن است. بررسی تحلیلی این تضاد نشان می‌دهد که هر چه دیالکتیک خلاقیت – اتوماسیون در سازمان‌های کار شتاب می‌گيرد و سازمان‌های کار دستخواش تحولات کوتاه مدت می‌شوند و بر ضرورت کاهش اختلاف و قطبی شدن قدرت از طریق افزایش مبادله آن افزوده می‌شود. این اصل می‌گوید هر چه فرآمین کار دچار تغیير و تحول از طریق دانایی (فرهنگ انتقادی) شود، بر ضرورت کاهش اختلاف افزوده می‌شود. به طوری که نهایت شتاب تغییر به ضرورت تساوی قدرت‌ها فرجام می یابد.

البته تساوی قدرت‌ها یعنی يکسان سازی و مشابه شدن نیست. بر عکس فرآیند توسعه ذاتاً تکثرزا است. هر چه در یک سیستم قدرت تغییر بیشتری پدید آید در فضای مبادلاتی آن نیز باید این رویداد اثر گذارد تا مبادله که شرط زیستن سیستم‌هاست امکان پذیر شود. بنابراین، میدان قدرت همواره تحت تاثیر سه جزء اقتصاد، سیاست و فرهنگ انتقادی قرار می گیرد به طوری که ماهیت قدرت از اقتصادی – سیاسی به اقتصاد توسعه‌ای – اقتصاد مسلح به فرهنگ انتقادی- بدل می‌شود.

در  کتاب ماركس و تكنولوژي کوشش شده است با تحلیل نظر مارکس بر اساس دو موضوع فوق، میدانی تحلیلی برای تبیین رویدادهای اجتماعی بر اساس ظهور متغیر کار ارایه شود. اگر ماکیاول اولین متفکری بود که توانست قدرت سیاسی را با تمام ویژگی‌های خاصش مورد تحلیل قرار دهد، این مارکس بود که توانست رابطه تحلیلی اقتصاد با سیاست را کشف کند. با این حال به نظر می‌رسد که جهان به متفکر سومی نیز نیازمند است. متفکری که روابط هر سه قدرت سياسي، اقتصادی و فرهنگی (فرهنگ انتقادی) را مورد تحلیل و تفسیر قرار دهد. عصری که با انقلاب صنعتی آغاز شد، دوره پایان نظم مجرد سیاسی و ظهور نظم اقتصاد سیاسی بود. دموکراسی پدید آمده محصولا همین رابطه خاص میان اقتصاد با سیاست در شرایط جدایی آن‌ها از یکدیگر بود. عصری که خواهد آمد، عصری است با ظهور تاثیرات متقابل هر سه رکن سیاست، اقتصاد و فرهنگ. دموکراسی که این عصر پدید خواهد آورد از درون سازمان‌های کار بر می‌خیزد. نیرویی است مسلح به فرهنگ انتقادی و از این رو با توان نقد مدام خود قدرتی است که مدام خود را تصحیح می کند. چنین قدرتی با دموکراسی که بورژوازی بعد از انقلاب صنعتی پدید آورد اصولاً کورکورانه حرکت نمی‌کند. نیروی جدید مسلح به قدرت تحلیل انتقادی است.